معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت سی و نهم :
لبانم مانند ماهی باز و بسته شد. ترس پیچیده در صورتم چنان هویدا بود که نگرانی به چشمان او هم سرایت کرد. هنوز نمیدانست کسی پشت سرش ایستاده است که پرسید:
_ چی شده؟ حالت خوبه؟!
نمیتوانستم جواب بدهم. نگاهم یک دم از آن مرد کنده نمیشد. داشت نزدیک میشد و وقتی فهمید من متوجهاش شدهام، سرعتش را بیشتر کرد. اهورا با دیدن مسیر نگاهم احساس خطر کرد و لحظهای که بلاخره صدایم را یافتم و جیغ ک

لطفا صبر کنید...

Star
0سلام نویسنده جان رمانتون عالی واقعا از قلم تون خوشم اومده امیدوارم تا آخر هم عالی پیش برین